ستاره صبح

با دستان نورانی اش دستی به آسمان میبرد و ستاره ی عاشقان را جفت می کند و گوشه ای در کنار هم می گذارد تا یکی شوند این حکم آسمان است در آن زوجی وجود ندارند هر آن کس که در آسمان است روزی همتایش را می یابد شب که میشود آرام و صبور ماه را به ارمغان دلهای نورانی ستارگان می برد و همه محصور این هاله ی نور می شوند خود نیز روی ماه می نشیند و گوش به نوای عاشقانه ستارگان می گذارد. چه لبخند زیبایی دارد وقتی که روی ماه تاب می خورد و لبانش گل باران خنده را مژده می دهند .
وقتی رویای شبانه،رو به انتها می رود سبد پر از شکوفه اش را می آورد و به آرامی ستارگان را روی گلبرگ های لطیفشان می چیند تا نکند تن ظریفشان از برخورد با چوب های عود و ماهوت خراشی بردارد او امانت دار خوبی است می داند دل عاشق بسته به این ستاره است . وقتی آخرین ستاره در دستان لطیفش جای می گیرد تا مأمن امن خود را بیابد لبخندی به روی ماه میزند و با گامهای ظریفش از روی ابرها می گذرد و
بوسه ای به ماه می زند و ماه غرق در این عشق بازی همراه او میشود. آری او خود آخرین ستاره است ، ستاره ای که می خواهد سحرگاهان را به ارمغان چشمهای مشتاق آورد اوست که خورشید را در آغوش می کشد و رقصان و خیزان به سوی منزلگه این اختر سوزان می آید و گاه گاه تن تب آلودش را با حریر خنک ابرها التیام می بخشد. و باز منتظر می ماند تا شب فرا رسد تا باز الهه ی شب های بی فروغ آسمان باشد . آری او فرشته ی آسمان ها و الهه شب و مسخ کننده روز است او ستاره صبح است التیام بخش قلب ها.

.jpg)


